سلام به تمام دوستای گلم.بعد مدت ها با تموم شدن درسا بالاخره فرصت کردم یه سری بزنم.
امروز داشتم کتاب آیین زندگی آقای دیل کارنگی رو میخوندم که این مطالب واسم خیلی جالب و کاربردی
بود.امیدوارم واسه شما هم همینطور باشه.![]()
فقط برای امروز
۱.فقط برای امروز خوشحال خواهم بود.شادمانی یک امر درونی است.
۲.فقط برای امروز خود را با آنچه که هست سازگار میکنم.سعی نمیکنم همه چیز را با آرزوهای خود موافق و دمساز کنم.
۳.فقط برای امروز از بدن خود مراقبت میکنم.سلامتی خود را فراموش نخواهم کرد و بی ارزش نخواهم شمرد.
۴.فقط برای امروز سعی میکنم تا فکرم را قوی کنم.
۵.فقط برای امروز روح خود را به ۳ شیوه پرورش خواهم داد.یک کار را طبق دلخواه خود و حداقل د کار را بر خلاف مت خود.
۶.فقط برای امروز به همه چیز با خوشبینی نگاه میکنم.
۷.فقط برای امروز سعی میکم که در همین امروز زندگی کنم و یکباره تمام مشکلات زندگی ام را به یاد نمی آورم زیرا می توانم فقط به مشکلات یکروز از زندگی ام برسم.
۸.فقط برای امروز برنامه ریزی میکنم.
۹.فقط برای امروز نیم ساعت از وقتم را به طور کامل به خودم اختصاص می دهم و به خود و خدا می اندیشم تا سعه ی صدرم را افزایش دهم.
۱۰.فقط برای امروز از هیچ چیز نگران نخواهم بود.از اینکه شادمان باشم و از زیبایی ها لذت ببرم و دل به عشق بسپارم و دوستم بدارند ترس نخواهم داشت.
به نظر من مشکلات ما آدما با عملی کردن این مواردی که شاید به نظر پیش پا افتاه باشه حل میشه و با کمی همت و تمرین مستمر ناخودآگاه الگوی رفتاریمونو میتونه به وجود بیاره.البته تمام این موارد با یه شیوه ی دیگه از زبون امامان معصوم (ع) گفته شده که متاسفانه ماها تو زندگیمون کم کاری میکنیم.
نوشته شده توسط نگين وسارا در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 23:22 موضوع | لینک ثابت
کشیشی در صف سوپرمارکت منتظر بود تا نوبتش برسد.در همان لحظه
زنی سعی کرد خودش را در صف جا بزند.مشتریان دیگر شروع به داد و
بیاد و پرخاش کردند و زن با همان پرخاشگری پاسخ می داد.شرایط کم
کم غیر قابل تحمل می شد٬ناگهان کسی فریاد زد:"خانم٬خدا تو را دوست
دوست بدارد."
کشیش می گوید:"خیلی تاثیر گذار بود.درست در لحظه ای که همه
احساس نفرت می کردند٬کسی از عشق سخن گفت.همان لحظه
ا غتشاش از بین رفت.زن به ته صف رفت و دیگران به خاطر رفتار زشتشان
عذر خواهی کردند."
نوشته شده توسط نگين وسارا در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ساعت 22:44 موضوع | لینک ثابت
استاد،شاگردش را به کنار دریاچه ای برد و گفت:
امروز به تو یاد می دهم که اخلاص واقعی چیست.از شاگرد خواست تا همراهش وارد دریاچه شود،بعد سر مرد
جوان را گرفت و و او را زیر آب برد.
یک دقیقه گذشت.اواسط دقیقه ی دوم،پسرک با تمام قوا دست و پا می زد تا خودش را از دست استاد
رها کند و به سطح آب بیاید.بعد از دو دقیقه،استاد او را رها کرد.پسرک که نزدیک بود از نفس بیفتد،به
روی آب آمد.فریاد زد:نزدیک بود مرا بکشید!!
استاد منتظر ماند تا نفس جوان برگردد و بعد گفت:
نمی خواستم بکشمت،اگر می خواستم ،اکنون اینجا نبودی.فقط می خواستم بدانم وقتی زیر آب بودی
چه احساسی داشتی.
شاگرد جواب داد:احساس کردم دارم میمیرم!تنها چیزی که در زندگی می خواستم،کمی هوا بود.
استاد گفت:دقیقا همین است.
اخلاص واقعی تنها وقتی ظاهر می شود که تمنایی داشته باشیم،واگر به آن نرسیم
بمیریم.........
نوشته شده توسط نگين وسارا در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 22:11 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها!!!
گفته بودم قراره خاطرات خودمو با سارارو براتون بنویسم
دیشب با سارا داشتیم صحبت میکردیم یاده خاطرات دوران مدرسه افتادیم گفتم بد نیست
برای شماهم بنویسم.
ما کلاس دوم راهنمایی بودیم منو سارا اصلا ازهم جدا نمی شدیم همیشه ام ردیف
اول کلاس میشستیم
سارا بچه مثبت و درس خون و ساکت کلاس بود و من بچه ی پرشروشور و خلاصه
شلوغ کلاس بودم![]()
یه معلم ریاضی داشتیم همش به من گیر میداد هرکس تو کلاس حرف میزد
برمیگشت میگفت
نگین ساکت شلوغی نکن![]()
منم ازحرصم لجشو درمیاوردم یه روز همین معلم ریاضی داشت درس میداد منم هی
با سارا
حرف میزدم سارا همش میگفت نگین حرف نزن خانم میفهمه ها دعوامون میکنه
منم انگارنه انگار
البته ناگفته نماند منم ریاضیم صفربودا![]()
دقیقا برعکس سارا که درسش عالی بود
بعد معلمه فهمید برگشت گفت خودت درس گوش نمیدی نمیزاری ساراهم گوش بده
ساکت شو
درس و گوش بده
به منم برخورد تاپشت کرد به تخته خودکارو گذاشتم لای انگشتام تا پرتش کنم طرف
معلممون
یهو برگشت دید
بعدمنو سارا خندیدیم اونم نامردی نکردو جفتمون و بیرون کرد
سارا رفت نشست تو حیاط منم رفتم با بچه هایی که ورزش داشتن بسکتبال زدیم
انقدر حال داد بهم
من که ازخدام بودریاضی رو یه جوری بپیچونم تفلکی سارا همش میگفت بریم ازش
معذرت خواهی
کنیم منم هی میگفتم ولش کن بابا مگه ما چیکارش کردیم![]()
خلاصه این سارای عزیزمن همش پشت دردفتر بود تا من تعهدم و بدم و بیام بریم
کلاس
سارایی انقدر دلم هوای اون روزامونو کرده کاش میشد زمان و به عقب کشید![]()
یادش بخیر![]()
نوشته شده توسط نگين وسارا در دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت
گفتم نرو پرپر میشم
گفتی: میخوام رها باشم
گفتم: آخه عاشق شدم
گفتی:میخوام تنها باشم
گفتم: دلم
گفتی: بسوز
گفتی: یه عمری باز هنوز
گفتم: پس عمرم چی میشه
گفتی: هدر شد شب و روز
گفتم: آخه داغون میشم
گفتی: به من خوش میگذره
گفتم: بیا چشمام تویی
گفتی: آخر کی میخره
گفتم: منو جنس میبینی؟
گفتی: آره بی قیمتی
گفتم: یه روز کسی بودم
با من نکن بی حرمتی
گفتم: صدام میمیره باز
گفتی: با درد بسوز بساز
گفتم : حالا که پیر شدم
گفتی: که از تو سیر شدم
گفتم: تمنا میکنم
گفتی: میخوام خردت کنم
گفتم: بیا بشکن تنو
گفتی: فراموش کن منو
نوشته شده توسط نگين وسارا در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت
اگر چیزی را می خواهی،آن را ببخش،مطمئن باش هر چه ببخشید به سوی شما باز
وقتی می خواهیم کسی را دوست داشته باشیم این قدرت را داریم که در مقابل کار
هایش بسیار صبور و شکیبا باشیم.
وقتی که تصمیم می گیریم که از آدم ها برنجیم بر اشتبا هات آنها دقیق می شویم.
ما می توانیم فهرستی کوتاه از عیب های یک نفر و فهرستی بلند از خوبی هایش
تهیه کنیم.اگر اول فهرست بلند تهیه کنیم دوستش خواهیم داشت و اگر فهرست
کوتاه را اول تهیه کنیم فرصتی برای تهیه فهرست دیگر پیدا نخواهد شد.
کشف استعدادهای ما آن هنگامی است که از خود بپرسیم:چه چیزی می توانم
ببخشم نه این که چه چیزی می توانم بدست آورم؟
ماموریت ما در زندگی بی مشکل زیستن نیست با انگیزه زیستن است.
آنچه مایه ی خوشبختی انسان است درون اوست نه عوامل بیرونی.
از طبیعت و پرندگان یاد بگیریم که آن ها هر روز زنده و پویا و آواز خوان بیدار میشوند.
طبیعت ناامیدی را نمی شناسد طبیعت در جست و جوی توازن است،ناامیدی و توازن
در یک قالب نمی گنجد.بگذاریم هر چیز جریان عادی خویش را طی کند.
نوشته شده توسط نگين وسارا در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 0:4 موضوع | لینک ثابت
گفته بودم پیش از این ها:
دوستی ماند به گل،دوستان را هر سخن،هر کار،بذر افشان است.در ضمیر یکدیگر
باغ رویانیدن است.
گفته بودم آب و خورشید و نسیمش مهر است.باغبانش رنج برد تا گل بردمد.
گفته بودم گر به بار آید درست زندگی را چون بهشت تازه،عطر افشان و گل باران کند.
گفته بودم لیک با من کس نگفت خاک را از یاد بردی!خاک را لاجرم یک عمر سوزاندی
دریغ بذرهای آرزویی پاک را...
پوزشم را می پذیری بی گمان
عشق با این اشک ها بیگانه نیست
دوستی بذری است،اما هر دلی
در خور پروردن این دانه نیست.
نوشته شده توسط نگين وسارا در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 19:25 موضوع | لینک ثابت
می روم تا به همه فرصت ابراز دهم
که حضورم شکند قلب پر از دلخوری را
می رم تا به سکوت فرصت گفتن بدهم
حرف خود را زده ام
دوست دارم که سکوت حرف خود را بزند
دوست دارم که سکوت بشکند مهر سکوت
به سکوت فرصت گفتن دادم
سخنی تازه نداشت
می روم تا به نبود
تا به غیبت
فرصتی تازه دهم
تا که حاضر شود این غیبت سرد
تا چشد طعم حصور
تا بیند که حضور
چه صفایی دارد
گر چه این رفتن من
به سکوت ، به نبود
خبری خوش باشد
این مهم است که با رفتن من
خاطره ها می جوشند
خاطره تا به ابد اینجا هست
تو بگو غیبت خاموش کجاست
خاطره از دل من حرف زند
اما کو
سخنی از دل بی جان سکوت
خیالم راحت
بعد رفتن
جای این من
خاطره تا به ابد هست و سخن می گوید
نوشته شده توسط نگين وسارا در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 23:16 موضوع | لینک ثابت
من سارا هستم.اگه تا الان نمی اومدم تا خودم معرفی کنم دلیلش این بود که بدون دوستی که این
وبلاگ برای هر دومون بود و مهمتر اینکه ما چند سال با هم بودیم و خیلی ناگهانی چهار سال دور از هم
شدیم و امروز شکر خدا همدیگه رو پیدا کردیم واسم سخت بود.به هر حال جا داره از همتون تشکر کنم
که تا الان منو بدون نگین جان تحمل کردید دوستای گلم .و یه خوش آمد گویی گرم به نگین عزیزم.
امیدوارم متن قدیم شب رو تا آخر سمت خیال دوست پیش ببریم............
نوشته شده توسط نگين وسارا در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ساعت 0:44 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها!
من نگین هستم دوست ساراتا امروز سارا جون تنهایی رو این وبلاگ کار میکرد
من ۱۹ ساله دانشجوی رشته نرم افزار و ابجی سارا ۱۸ ساله دانشجوی رشته
زیست شناسی .
درسته من زیاد رو این وبلاگ کار نکردم وبا شما رابطه نداشتم ولی دورادور هوای
اینجا رو داشتم وبیشتر شماها رو سارا جون معرفی کرده خلاصه این وبلاگ برای ما دوتا
حکم یه دفتر خاطراتو داره و منو سارا قراره تمام خاطراتی رو که با هم داشتیم و اینجا
برای شما بنویسیم.
نوشته شده توسط نگين وسارا در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 23:53 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY